تبليغاتX
رها


رها

شرح دل


نوشته شده در شنبه 11 تیر1390ساعت 11:33 توسط رها| |


نوشته شده در چهارشنبه 18 خرداد1390ساعت 13:4 توسط رها| |

از زندگانی ام گله دارد جوانی ام        شرمنده جوانی ام از این زندگانی ام

درود،یکم دیگه باز بزرگ شدم و کلی چی فهمیدم و باز هم به قول بزرگترها هنوز اول راهم .

پارسال این موقها فکر میکردم که چقدر عاقلانه فکر ورفتار میکنم وبزرگ شدم اما امسال که نگاه میکنم اینجایی که ایستادم می بینم چقدر پارسال بچه بودم و ساده و کمی هیجان  وامسال جای هیجان سکوت است و سکوت .......چقدر گاهی دلم برای خانه ای که همیشه با حرفها و غرغر ها و خنده های من شلوغ می شد تنگ شده دلم برای دوستام یه جورایی دنبال کار زندگی خودشانند تنگ شده  دلم برای خودم خیلی تنگ شده.نگاه که به دور و برم میکنم چقدر از همیشه شلوغ تر است و پر از همه و همه  ،حرف و حدیث ،راست و دروغ ولی من چقدر تنهام همه تنهاییم و ادعای با هم بودن را داریم .به قول دکتر شریعتی "چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی مردن مثل تنها بودن".

سالی که خیلی ها رو طوری دیگه شناختم .

بزرگی نصیحتی به من کرد چند وقت قبل(بزرگ بودنش اینقدر هست که در حجم این کلمه در ای دنیای مجازی نیست و شما دچار سوتفاهم نشوید ) نگاهی کرد به من و گفت الان تو این جایی که هستی تو یک تکه زمین هست و این تکه زمین تو یک شهر کوچک از استان فارس و استان فارس یک تکه کوچک از ایران و ایران یک کشور از قاره بزرگ آسیا و آسیا جزیی از کره زمین و کره زمین ،کره ای کوچک از منظومه شمسی و منظومه شمسی جزیی از کهکشان راه شیری و کهکشان راه شیری جزی از این عظمت بزرگ پس این جا با این همه فهم و شعور و احساس یک نقطه هم بیش نیستی پس تو هیچ هستی و زمانی که پی ببری که هیچ هستی تازه متولد شدی و یاد میگیری که ببخشی و احساس داشته باشی و بزرگ فکر کنی و خطای دیگران را نبینی انسان دوستانه عمل کنی . این حرفش مدتهاست که مرا به فکر فرو برده و راه جدیدی رو باید شروع کنم راهی که همه ما باید بریم

. مثل سالهای  قبل تیغ سرزنش آرزوهایم را هرچه در گلویم فرو بردم نبرید و نبرید و من مجبورم به تکرار دوباره ماندن در این کره سبز خاکی ......

تبریک به پدرم و مادرم برای تولدم و دوباره ماندم به تکرار و شرمنده برای کم بودنم در خانه  و بی حوصلگی هایم .

امیدوارم دریا مرا آرام کند .

دوستی متن زیر رو به ایمیلم فرستاده بود زیبا بود و دلنشین به جای تنبلی امسالم که شعری نگفتم این مطلب را میگذارم .......

من چشم به راه یک اتفاقم

نه شاکی ام و نه غر می زنم

فقط در سکوت خودم / منتـــــظرم...


به قول یه دوست :

تعویض یا تبدیل نمی خواهم / دلم " تغـییر " می خواهد !

تغییری که درونم را دگرگون کند

روشن کند

امیدوار کند

چیزی که ابدی باشد و برای یک بار هم که شده

بیشتر از " یک لحظه " دوام داشته باشد !

با خودم می گویم شاید ....

شاید هنوز وقتش نرسیده

کسی چه میداند

شاید هنوز راه رسیدن را پیدا نکرده

اما حسی به من می گوید بالاخره پیدا می کند

و تا آن روز فقط باشد ای اتفاق ! ...

گرچه کمی پیرتر شده ام

با اینکه دیگر مثل آنوقت ها عجیب نیستم

اما خیالت راحت باشد ، من

 صبورم ... .

 

م.رها


 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 20 اردیبهشت1390ساعت 8:29 توسط رها| |



طبق سنت سین ،سفره هفت سین ،تمام سالهای سپری شده


باید بگویم سال نو مبارک ........


م.رها

نوشته شده در پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 18:29 توسط رها| |

مى‌گويند در كشور ژاپن مرد ميليونرى زندگى مى‌كرد كه از درد چشم خواب به‌چشم نداشت و براى مداواى چشم دردش انواع قرص‌ها و آمپول‌ها را مصرف كرده بود اما نتيجه چندانى نگرفته بود. وى پس از مشاوره فراوان با پزشكان و متخصصان زياد درمان درد خود را مراجعه به يك راهب مقدس و شناخته شده مى‌بيند. وى به راهب مراجعه مى‌كند و راهب نيز پس از معاينه وى به او پيشنهاد كه مدتى به هيچ رنگى بجز رنگ سبز نگاه نكند. وى پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمين خود دستور مى‌دهد با خريد بشكه‌هاى رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ‌آميزى كند. همينطور تمام اسباب و اثاثيه خانه را با همين رنگ عوض مى‌كند. پس از مدتى رنگ ماشين، لباس اعضاى خانواده و مستخدمين و هر آنچه به چشم مى‌آيد را به رنگ سبز و تركيبات آن تغيير مى‌دهد و البته چشم دردش هم تسكين مى‌يابد. بعد از مدتى مرد ميليونر براى تشكر از راهب وى را به منزلش دعوت مى‌نمايد. راهب نيز كه با لباس نارنجى رنگ به منزل او وارد مى‌شود متوجه مى‌شود كه بايد لباسش را عوض كرده و خرقه‌اى به رنگ سبز به تن كند. او نيز چنين كرده و وقتى به محضر بيمارش مى‌رسد از او مى‌پرسد آيا چشم دردش تسكين يافته؟ مرد ثروتمند نيز تشكر كرده و مى‌گويد: «بله. اما اين گران‌ترين مداوايى بود كه تاكنون داشته.» مرد راهب با تعجب به بيمارش مى‌گويد بالعكس اين ارزان‌ترين نسخه‌اى بوده كه تاكنون تجويز كرده‌ام. براى مداواى چشم دردتان، تنها كافى بود عينكى با شيشه سبز خريدارى كنيد و هيچ نيازى به اين همه مخارج نبود. تو نمى‌توانى تمام دنيا را تغيير دهى، بلكه با تغيير نگاهت مى‌توانى دنيا را به كام خود درآورى. تغيير دنيا كار احمقانه‌اى است اما تغيير نگاه ارزان‌ترين و موثرترين روش مى‌باشد.آسان بينديش، راحت زندگى كن

 

نوشته شده در پنجشنبه 5 اسفند1389ساعت 12:19 توسط رها| |

درودیک پیامک برام اومد که خیلی زیاد من و به فکر فرو برد و گفتم بنویسمش اینجا ببینید .تشکر می کنم از دوست خیلی خوبم که پیامک و بهم ارسال کرد و مثل همیشه کنارم هست .


کودکی که لنگه کفشش امواج از او گرفته بود روی ساحل نوشت :" دریا دزد کفش های من "!

مردی که از دریا ماهی گرفته بود روی ماسه ها نوشت : دریا سخاوتمند ترین سفره هستی !

موج دریا آمد و جملات را با خود محو کرد ...تنها برای من این پیام را باقی گذاشت :

"برداشتهای دیگران در مورد خودت را در وسعت خویش حل کن تا دریا باشی "

برای رهای خودم که دلتنگشم.

نوشته شده در سه شنبه 19 بهمن1389ساعت 11:6 توسط رها| |

 

امروز در شهر من باران بارید آرزویش را دیشب در دل داشتم و نوک زبانم بود که بگویم اما

خودش صبح آمد اما غافل از اینکه دیشب هم بارید و کسی ندانست و همه خواب بودند!!!!!!!!

 

برای خیس شدنم باران بکش

- و برای بارانم دل ابریم را ....

    م.رها

 

نوشته شده در شنبه 25 دی1389ساعت 13:9 توسط رها| |

..:: من کی هستم؟ ::..

 

 من« دوشیزه مکرمه» هستم، وقتی زن ها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم آب می شود.

 

من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام و احتمالاً هیچ خوابی نمی بینم

 

من «والده مکرمه» هستم، وقتی اعضای هیات مدیره شرکت پسرم برای خودشیرینی 20 آگهی تسلیت در 20 روزنامه معتبر چاپ می کنند

 

من «همسری مهربان و مادری فداکار» هستم، وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری اش البته تا چهلم- آگهی وفات مرا در صفحه اول پرتیراژترین روزنامه شهر به چاپ می رساند

 

من «زوجه» هستم، وقتی شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضی دادگاه خانواده قبول می کند به من و دختر شش ساله ام ماهیانه فقط بیست و پنج هزار تومان ، بدهد

 

من «سرپرست خانوار» هستم، وقتی شوهرم چهار سال پیش با کامیون قراضه اش از گردنه حیران رد نشد و برای همیشه در ته دره خوابید.

 

من «خوشگله» هستم، وقتی پسرهای جوان محله زیر تیر چراغ برق وقت شان را بیهودهمی گذرانند.

 

من «مجید» هستم، وقتی در ایستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد می ایستد و شوهرم مرا از پیاده رو مقابل صدا می زند.

 

من «ضعیفه» هستم، وقتی ریش سفیدهای فامیل می خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگیرند.

 

من «بی بی» هستم، وقتی تبدیل به یک شیء آرکائیک می شوم و نوه و نتیجه هایم تیک تیک از من عکس می گیرند.

 

من «مامی» هستم، وقتی دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازی می کند.

 

من «مادر» هستم، وقتی مورد شماتت همسرم قرار می گیرم چون آن روز به یک مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها را درست نکرده بودم.

 

من «زنیکه» هستم، وقتی مرد همسایه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشینش در پارکینگ می شنود.

 

من «مامانی» هستم، وقتی بچه هایم خرم می کنند تا خلاف هایشان را به پدرشان نگویم.

 

من «ننه» هستم، وقتی شلیته می پوشم و چارقدم را با سنجاق زیر گلویم محکم می کنم و نوه ام خجالت می کشد به دوستانش بگوید من مادربزرگش هستم... به آنها می گوید من خدمتکار پیر مادرش هستم.

 

من «یک کدبانوی تمام عیار» هستم، وقتی شوهرم آروغ های بودار می زند و کمربندش را روی شکم برآمده اش جابه جا می کند.

 

من «بانو» هستم، وقتی از مرز پنجاه سالگی گذشته ام و هیچ مردی دلش نمی خواهد وقتش را با من تلف بکند.

 

من در ماه اول عروسی ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمی،عزیزم،عشق من، پیشی، قشنگم، عسلم، ویتامین و.....» هستم.

 

من در فریادهای شبانه شوهرم، وق دیر به خانه می آید، چند تار موی زنانه روی یقه کتش است و دهانش بوی سگ مرده می دهد، «سلیطه» هستم.

 

من در محاوره ی دیرپای این کهن بوم ؛ «دلیله محتاله، نفس محیله مکاره، مار،ابلیس،شجره مثمره، اثیری، لکاته و....» هستم.

 

دامادم به من «وروره جادو» می گوید.

 

حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفی صدا می زند.

 

من «مادر فولادزره» هستم، وقتی بر سر حقوقم با این و آن می جنگم.

 

مادرم مرا به خان روستا «کنیز» شما معرفی می کند.

 

واقعا من کیستم؟

 

 

نوشته شده در یکشنبه 5 دی1389ساعت 9:15 توسط رها| |

سلام.

همیشه شعرای خودم رو می گذاشتم به مطلبی بر خوردم به اسم (زن) تو سایت یکی از دوستان که بسیار زیبا اومد و من خواستم بگذارم تو وبلاگم .

 

زن عشق می کارد و کینه درو می کند ......

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر

می تواند تنها یک همسر داشته باشد

و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی

برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است

و تو هر زمان بخواهی به لطف قانون گزار می توانی ازدواج کنی

در محبسی بنام بکارت زندانی است و تو .....

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی

او می زاید و تو برای فرزندانش نام انتخاب می کنی

ااو درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر

و هر روز او متولد می شود،عاشق می شود ، مادر می شود ، پیر می شود و میمیرد

 و قرن هاست که او ، عشق می کارد و کینه درو می کند

چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت

زمانی جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش

گام های شتابزده جوانی برای رفتن و دردهای منقطع قلب مرد

سینه ای را به یاد می آورد تهی از دل بوده و پیری مرد  و فقط رفتن را در دل او زنده می کند

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد

و این رنج است.

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در چهارشنبه 2 تیر1389ساعت 21:25 توسط رها| |

یک سلام پرنگ و چند نقطه چین ... به علامت جوابهایی که هرگز در روز بیست و یک اردیبهشت ندادند ویک دقیقه  سکوت.

هرچه فکر می کنم که شاید امسال هم کمی دلگرم تر باشم برای بزگ شدنم دلیلی پیدا نمیکنم که پا گذاشتن بر این کره خاکی خاکستری ما که گاهی هم رنگارنگ است. برای دلخوشی گوشه لبخند ما ......

اولین دروغها رو از همان فارسی کلاس اول یادمان  دادند ....

راستی چرا بابا آب داد!!مگر همیشه روزهای هفت وهشت سالگی و بچگی هرچه می خواستیم نمی رفتیم سراغ مادر؟

گناه واژه مادر این است که سخت تر از بابا می توان نوشت,به یک نتیچه دیگر هم رسیدم آنها هیچ وقت توی املاهای کلاس هفت سالگی درد بزرگ شدن را یادمان ندادند شاید می دانستند بعضی واژه ها مثل درد,کشیدنیست نه نوشتنی.

از همین جا دستان پدرم هم می بوسم برای این همه سالها ...

کاش همه کارها به راحتی فوت کردن شمع روشن تولد بود اما هر بار که فوت می کنیم یک بخش جدید پر از سختی و تلاش بیشتر و خستگی و سر در گرمی و نرسیدن به همه چیز به سالهای زندگیت اضافه می شود.

تیغ سرزنش دنیارا هر چه در گلوی آروزهایم فرو بردم نبرید و من مجبورم به تکرار دوباره ماندن.

این شعر کوتاه رو تقدیم می کنم به دستان نجیب پدرو و نگاه همیشه زلال  مادرم به خاطر بیست ویک اردیبهشت هزار و سیصدو هشتادو نه.

 

شرح دل

خم می شود سجود میکند ،

به پاس حضور من پدرم!

بزرگ می شود دستانم

تیک تاک می کند قدم هایم

چه قنوتی میگیرد

مادرم

بعد نه سالگی ،با چادر سفید شکوفه ام

بزرگ می شود کره خاکیم

در نگاه بعد از بلوغم.

تجربه می کند تلخی ها را

وجود پر از سوالم.

آینده می آید،مثل شیشه تار عینک پدر بزرگم

از تاری دنیا دیم دوباره متولد شدنم ......

 م.رها

 

نوشته شده در یکشنبه 19 اردیبهشت1389ساعت 23:26 توسط رها| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ